نفس نفس ریه هامان پر از دروغ شده است
کلام سبز گیاهان صدای بوغ شده است
ترا که گم شده بودی دگر نخواهم یافت
مرا ببخش ـ عزیزم- جهان شلوغ شده است
بهار ۸۸
نفس نفس ریه هامان پر از دروغ شده است
کلام سبز گیاهان صدای بوغ شده است
ترا که گم شده بودی دگر نخواهم یافت
مرا ببخش ـ عزیزم- جهان شلوغ شده است
بهار ۸۸
من دلم سخت گرفته است از این
میهمانخانه ی مهمان کُشِ روزش تاریک
که به جانِ هم نشناخته انداخته است
:چند تن خواب آلود
چند تن ناهموار
چند تن ناهشیار
.
نیما
درد میگیرد جهان من سراپا درد می دانی که چیست؟
مرد در عالم نمانده هیچ دیگر مرد می دانی که چیست؟
آتشی دارم برای زنده ماندن اندرین قطب وجود
آتشی که سرد می گردد دمادم سرد می دانی که چیست؟
آی مرد کوررنگ مـــهـــربـــــان هــمـنـو ا !
روی زردم را ببین و گو بدانم زرد می دانی که چیست؟
نور آوردند تا بزمــــــــی دگر بر پا کنـــیـــم . . .
بزم های ما همه آورد شد آورد می دانی که چیست؟
زوج زوج از عالم هستــــی نمــــی باید گذشت
باید اینجا فرد شد جان دل من فرد می دانی که چیست؟
خواستم این شعر را امّید بی پــــایــــان کند
ناگهان این قافیه دلسرد شد دلسرد می دانی که چیست؟
آبان۸۷
دل بردي از من به يغما اي ترک غارتگر من
ديدي چه آوردي اي دوست از دست دل بر سر من
عشق تو در دل نهان شد دل زار و تن ناتوان شد
رفتي چو تير و کمان شد از بار غم پيکر من
مي سوزم از اشتياقت در آتشم از فراقت
کانون من هسته من ، سوداي من آذر من
من مست صهباي باقي زآن ساتگين رواقي
فکر تو در بزم ساقي ذکر تو رامشگر من
دل در تف عشق افروخت گردون لباس سيه دوخت
از آتش آه من سوخت در آسمان اختر من
گبر و مسلمان خجل شد دل فتنه آب و گل شد
صد رخنه بر ملک دل شد ز انديشه کافر من
شکرانه کز عشق مستم مي خوارم و مي پرستم
آموخت درس الستم استاد دانشور من
سلطان سير و سلوکم ، مالک رقاب ملوکم
در سودم و نيست سوگم بين نغمه مزمر من
در عشق سلطان بختم ، در باغ دولت درختم
خاکستر فقر تختم ، خاک فنا افسر من
با خار آن يار تازي چون گل کنم عشقبازي
ريحان عشق مجازي نيش من و نشتر من
دل را خريدار کيشم ، سرگرم بازار خويشم
اشک سپيد و رخ زرد سيم من است و زر من
اول دلم را صفا داد وآئينه ام را جلا داد
وآخر به باد فنا داد عشق تو خاکستر من
تا چند در هاي هويي اي کوس منصوري دل
ترسم که ريزند بر خاک خون تو در محضر من
بار غم عشق او را گردون نيارد تحمل
چون مي تواند کشيدن اين پيکر لاغر من
دل دم ز سرّ صفا زد کوس تو بر بام ما زد
سلطان دولت نوا زد از فقر در کشور من
صفای اصفهانی
صدای بوغ
درد
جیغ آمبولانس
فریاد نیمه کاره ی " اآی..دزد. . رف. . ت "
.
.
حجم وسیع صدا های جانخراش
مردان شهر را
چون مورچه به دنبال قند میکشد
.
اماعجیب
نزدیک چارراه
بر روی نیمکت
این روح روستایی من
خوابش گرفته است
.